Posted by shahnaz (Isfahan, Iran) on 4 May 2008 in Miscellaneous.
هی مترسک کلاه را بردار
قطره قطره اگر چه آب شديم ابر بوديم و آفتاب شديم ساخت ما را همو كه مي پنداشت به يكي جرعه اش خراب شديم هي مترسك كلاه را بردار ما كلاغان دگر عقاب شديم ما از آن سودن و نياسودن سنگ زيرين آسياب شديم گوش كن ما خروش و خشم تو را همچنان كوه بازتاب شديم اينك اين تو كه چهره مي پوشي اينك اين ما كه بي نقاب شديم ما كه اي زندگي به خاموشي هر سوال تو را جواب شديم ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟ ما كه با مرگ بي حساب شديم
شعر زيبايي بود، نوشتن اسم خودت اون بالا از زيبايي طبيعي عكس كم كرده كاش نمي نوشتي در ضمن من ديروز داشتم از آتش منقل عكس مي گرفتم اگه سرعت شاتر رو خيلي بالاتر ببري هاله هاي عجيبي ميبيني كه باور كردني نيست و حتما لذت مي بري
19 Jul 2008 7:43am
PREVIEW ONLY
Add your comment ...
Canon EOS 350D1/400 secondF/14.0ISO 40055 mm